از پشت شیشه ای آهنین از جنس کوه به رنگ فاصله ها
دست من از پشت شیشه به سویت دراز می شود
از میان شبهای مهتابی
و تو آن سوی شیشه به من می نگری
بی آنکه بدانی با نگاهت
دل بی تاب مرا از این که هست عاشقتر می کنی
هر شب در حسرت نابود شدن این فاصله ام
هر شب از خدا می خواهم شکستن این شیشه را
و افسوس و صد افسوس که تو عاشق نبودی
تا بدانی چه می گویم و چه می کشم
تقدیم به حامد عزیزم
خیلی خوشحال شدم چون من اون قسمت رو ندیده بودم خیلی خیلی خوشحالم کردی ندا جونم و اما
باران عزیزم که هر چقدر بگم دوست دارم کم گفتم عزیزم همه شعرهات عالی بود من که خوشم اومد
(به دوستی بعد از عشق باید عقیده داشت )
دوستی با شما باعث روحیه و افتخار من بود و می باشد
دوستون دارم در ضمن این وبلاگ یگه من است
عشق سن و سال و کو چک و بزرگ نمی شناسد اصلا هر چیزی که دوست دارید اسمشو بزارین
خیالبافی" بچگی و یا هر چیز دیگه ....من هم این را خوب می دانم که هیچ وقت به او نخواهم رسید
اما خوب مگه اشکالی داره که آدم گاهی اوقات خودش رو با رو یاهاش دلخوش کنه ...
درسته من ۲۳ سال سن دارم اما قبلا هم گفتم تا به حال عاشق نشده بودم و نمی دانم چرا خداوند
خواست که من مفهوم عشق را در رویا حس کنم ...
و برای من مهم نیست که دیگران در مورد من و این عشق به اصطلاح بچگونه چه طرز فکری داشته باشند
مهم اینه که یک نفر هست که قادر به درک احساسات من می باشد
از دوستان عزیزی هم که مرا درک می کنن کمال تشکر را دارم
من به عشق ایمان دارم اما نه به این عشقهای دروغین و ساختگی *
و عشق فقط لایق انسان است نه این آدمکان انسان نما*
عشق اگر با حقیقت توام باشد حتی مرگ هم قادر نخواهد بود شکوه یک
عشق واقعی را از بین ببرد*
اصلا شما تا به حال عاشقی را دیده بودید که از معشوقه خود هیچ انتظاری نداشته
......کشت ما را غم بی هم نفسی
....................تا که رفتیم همه یار شدند
.............................خفته ایم و همه بیدار شدند
.........................................قدر آینه بدانیم چو هست
.................................................نه در آن وقت که اقبال شکست




